چه پيراهنِ بلندي مي دوختيم برايِ اين
روزهايِ كوتاه !
پيراهني با گل هايِ سرخِ« مبادا » و«كاشكي»،
گل هايِ آبيِ «تا هميشه »،«براي تو»
گل هاي تلخ و تيره ي « اي افسوس».
سر سفر داشتم.
حرف ها در گلو ورم كرده بود.
دلم مي خواست
كاسه ي آبِ دستِ تو
حوضِ پُر مهتابِ مهربان خانه بود.
مهربان با ماهي ها
با دست هاي تو
و دست هاي تو نمي لرزيدند
گفتي :
« دانه هايي كه در باغچه كاشتي …»
و در چشمت
موج ها
جنازه ي مردي را
به ساحل آورده بودند .
از دلم گذشت :
چه زمستان ها كه آن دانه ها را
در صندوقچه نگه داشته بوديم !
گفتم:
« كوتاه بود ،اما…»
ميرابِ وقتْ ناشناسِ اندوه
جوبار بي ترانه را روانه كرد
تو را و جهان را
آب برد .
ارديبهشت !
دانه هايي را كه در باغچه كاشته ام
به تو مي سپارم .
يادت هست
در ابتداي راه كه بوديم
هر بوته و قلوه سنگ
با ما
آوازِ دويدم و دويدم مي خواند ؟
شبيه پروانه از نسيم جلو مي زديم و
مي خنديديم
طلسمِ كدام جادو اسيرمان كرد
كه ديگر در اين گدار
نه قاليچه ي حضرت سليمان به دادمان مي رسد ،
نه اسبِ ابر و باد ؟
بررسی جلوه های سینمایی در شعر سهراب سپهری
نگارندگان: حجت الله ربیعی - فرشید باقری
مقدمه
آدمی برای ارتباط با جهان هستی ناچار است، مهارتهایی را کسب کند. والاترین وکهنترین مهارتهای او کشف زبان است. زبان باعث می شود که انسان هستی را در ساحتهای گوناگون همواره درخود داشته باشد. واژهها به عنوان مفاهیمی که دارای دو بعد صوتی و تصویری هستند، پلهای ارتباطی محکمی میان جهان وعالم معنی، برای انسان بنا میکنند. همواره با شنیدن یک کلمه، تصویری- مستقیم یا به واسطه- از طریق آن واژه در ذهن مجسم میشود، این دو خصلت واژه یعنی صوتی- تصویری بودن آن چون پشت و روی یک سکه از یکدیگر جدا ناپذیرند. در این میان هنرها که خود زبانی دیگر برای بیان مفاهیم درونی انسان به حساب میآیند، جایگاهی والا دارند. همچنان که علوم متعدد به یاری هم میتوانند برداشت دقیقتری از جهان هستی ارائه دهند، هنرها نیز در پرتو آمیختن با یکدیگر میتوانند به لایههای ژرفتری از نهاد زیبایی شناس بشری دست یابند. سینما که از هنرهای مدرن محسوب میشود، در بردارندهی شاخههای متعددی از هنرها میباشد؛ به خاطر همین ویژگی از برد رسانهای بسیاری در جهان برخوردار است. اما ارتباط سینما با ادبیات بیش از هر هنر دیگری است. کلمه و تصویر از این نظر که هر دو پدیدههایی بصری هستند به هم شبیهاند و هر دوی آنها با چشم دیده میشوند(جینکز، 20:1364). با این اوصاف میتوان چنین قلمداد کرد، در جهان سینما که به صورت نماهایی سرشکن شده و هیأت پذیرفته، امکان تأکید بر همهی جزئیات وجود دارد، نما همان آزادی فطری و لاینفک واژهها را در اختیار میگیرد(لوتمن،49:1370). سینما نه تنها در طرح داستانی و شگردهای روایی با ادبیات همخونی و همخوانی دارد، بلکه در توسل به شیوههای بلاغی و در عرصههای معانی و بیان و صناعات بدیعی همسایهی صمیمی ادبیات است. از میان ژانرهای مختلف ادبی، شعر بیش از همه پیرو ایجاز است؛ از سوی دیگر برای کسانی که درطلب سینما هستند، کوته سخنی و ایجاز، دربارهی عرضه تصویری مفاهیم مجرد ومطلق، لازم است (آیزنشتاین، 67:1369).
اورسن ولز دربارهی رسانه سینما می گوید: «به نظر من سینما رسانهای شاعرانه است. من باور ندارم که سینما با نقاشی یا باله رقابت میکند. جنبهی شاعرانهی سینما کلیدی برای گشودن اسرار شعر است. هیچ فیلمی معنایی ندارد مگر آنکه به شعری مجال بروز دهد»(مک براید،54:1364). همان گونه که شعر میتواند اسرار سینما را بگشاید، نگاه سینمایی به تصویرهای شعر نیز میتواند، راهگشای دریافت دیگرگونهای از شعر و لایههای متعدد آن باشد. در این مقاله سعی بر این است که جلوههای عناصر سینمایی در اشعار سهراب سپهری- که از تصویرپردازترین شاعران معاصر به حساب میآید- بررسی شود. به همین منظور در این جستار همراه با ارائهی توضیح های مختصری از تکنیکهای سینما، نمونههایی از اشعار سپهری نیز ذکر میشود و سپس به توصیف و تبیین این نمونهها پرداخته خواهدشد.
نما(shot) :همانگونه که یک ساختمان از مصالح و اجزای مختلف ساخته شده است، فیلم نیز قابل تجزیه به اجزای مختلفی است که در کنار هم ساختار فیلم را تشکیل میدهند. نماها در حقیقت در بردارندهی عناصر بصریی هستند که در فاصله ی یک بار روشن و خاموش شدن دوربین، ضبط میشوند. البته میتوان نما را به لحاظ اندازه حد واسط میان قاب(Frame) و سکانس(Sequence) دانست. برای یک نما از حیث طول، میزان متوسطی وجود ندارد؛ به طوریکه میتوان نمایی به کوتاهی یک قاب تهیه کرد. به عبارت دیگر، مقدار فیلمی که هر بار در دوربین جای میگیرد تنها محدودیتی است که در مورد فیلم برداری مداوم یا ظاهراً مداوم یک نما وجود دارد (راس،42:1969). اما به هر حال همچنان که گفته شد، نما برآمده از قاب و وجود آورندهی سکانس است. انواع نما عبارتند از:
نمای بسیار دور با عمومی(Extreme long shot) : نمای منظرهای دور یا نمایی عمومی صحنههای داخلی که در آن افراد نسبتاً کوچک دیده میشوند.
نمای تعقیبی(Tracking shot) : نمایی که در آن دوربین برای تعقیب موضوع به حرکت در میآید.
نمای خیلی درشت (Extreme close-up): نمایی است که قسمتی از صورت مثل چشم ها، دهان یا دست که پرده را پر میکند.
نمای درشت، نمای نزدیک(Close up): نمایی است که در آن سروشانهها، پرده را پر میکند .
نمای عمودی یا نمای دور(Long shot) : در این نما بازیگر به صورت تمام قد، پرده را فرا میگیرد(جنیکز،199:1364). اکنون به نمونههایی از اشعار سپهری میپردازیم که حاوی تکنیکهای بالا باشند.
قاب(Frame): کوچکترین جزء بصری ثبت شده بر روی فیلم را قاب میگویند.
چو مار روی تن کوه می خزد راهی./به راه، رهگذری./.../زهر شکاف تنِ کوه/ خزیده بیرون ماری./ به خشم ازپس هر سنگ/ کشیده خنجر خاری(سپهری، 42:1381)
ابرها رفتند./ یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز(سپهری،380:1381).
همچنان که میبینیم در مثالهای بالا، هر تصویر به طور جداگانه در ذهن مخاطب قاب بندی میشود. گویی که از مناظر عکاسی شده است. واضح است که وقتی این چند تصویر کنار هم میآیند، نما شکل میگیرد. درمثال اول، نمای یک کوه و در مثال دوم، نمای یک صحنهی بیرونی از نشست و برخاست یک گنجشک.
نما(Shot)
در پس پرده ای از گرد و غبار/ نقطه ای لرزد از دور سیاه:/ چشم اگر پیش رود، می بیند/ آدمی هست که می پوید راه./ تنش از خستگی افتاده زکار/ بر سرو رویش بنشسته غبار./ شده از تشنگیش خشک گلو./ پای عریانش مجروح زخار( سپهری،26:1381)
در این مثال نیز شاهد نمای بسیار دوری (Extreme long shot) هستیم که آرام آرام به سوی نمای عمومی (Long shot)، حرکت میکند وبا نمای درشت یا نمای نزدیک(Close up) و سپس نمای خیلی درشت(Extreme close-up) پایان مییابد.
جغد بر کنگره ها می خواند/ لاشخورها سنگین/ از هوا تک تک آیند فرود:/ لاشه ای مانده به دشت/ کنده منقار زجا چشمانش/ زیر پیشانی او/ مانده دو گوه کبود(سپهری،28:1381).
دراین نمونه نیز نما از نمای دور یا عمومی(Long shot)، به نمامی درشت یا نزدیک (close up)، حرکت کرده است.
سکانس(Sequence) : بخشی از یک فیلم که معمولاً دارای یک سری وقایع است که از لحاظ مکان و زمان یا هر دو به هم مربوط هستند(جینکز،196:1364.(
آسمان آبی تر/ آب آبی تر/ من در ایوانم، رعنا سرحوض./ رخت می شوید رعنا/ برگها می ریزد/.../ زن همسایه در پنجره اش تور می بافد/ می خواند/ و «ودا» می خوانم، گاهی نیز/ طرح می ریزم، سنگی، مرغی، ابری/ آفتابی یکدست/ سارها آمده اند / تازه لادنها پیدا شده اند/ من اناری را می کنم دانه/.../ می پرد در چشمم آب انار: اشک می ریزم/ مادرم می خندد/ رعنا هم/(سپهری، 1381: 342-344).
این شعر میتواند، مثال بارزی از شباهت با سکانس در سینما باشد. همان طور که میبینیم این شعر از چندین نما ساخته شده است که از لحاظ مکان و زمان به هم مربوط اند.
پس نگاه(Flash Back): ارائهی صحنهای به صورت نمایشی که رویداد یا حادثهای را که در گذشته رخ داده است، نشان میدهد وهدف از آن ایجاد رابطهای است، میان آن واقعه و وقایع جاری فیلم(جینکز، 194:1364).
واسب یادت هست/ سپید بود/ و مثل واژهی پاکی سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد/ وبعد قربت رنگین قریه های سر راه/ و بعد تونلها (سپهری،305:1381).
ونیز یادت هست/ وروی ترعه ی آرام؟/ در آن مجادلهی زنگدار آب و زمین/ که وقت از پس منشور دیده می شد/ تکان قایق، ذهن تو را تکانی داد(سپهری،314:1381).
ورود به قلمرو آینده(Flash forward): هرگاه بخشی از رویدادها که در ذهن شخصیتها از آینده تجسم میشوند، در فیلم گنجانده شود، فلاش فوروارد به کار رفته است. معمولاً فلاش فوروارد رویاها و تصمیمهای آینده را در بر میگیرد.
خیال می کنم در آبها جهان قایقی است/ و من- مسافر قایق- هزارها سال است/ سرود زندهی دریانوردهای کهن را/ به گوش روزنههای فصول میخوانم/ وپیش میرانم(سپهری،310:1381)
برای فلاش فوروارد تمامی دو شعر «پیامی در راه» و «پشت دریاها» نمونهی بارزی میباشند.
برش(Cut): به انتقال ناگهانی از یک نما به نمای دیگر که از چسباندن نماهای جداگانهی فیلم به یکدیگر حاصل میشود، در اصطلاح «برش» میگویند(جینکز،1364: 193-194).
در بیداری لحظه ها/ پیکرم کنار نهرفروشان لغزید/ مرغی روشن فرود آمد/ و لبخند گیج مرا برچید و پرید/ ابری پیدا شد/ و بخار سرشکم را در شتاب شفافم نوشید/.../ نگاهی به روی نهر فروشان خم شد/ تصویری شکست/ خیالی از هم گسیخت(سپهری،1381: 133-134)
نمونههای دیگر را میتوان در اکثر سطرهای منظومهی «صدای پای آب» یافت. لازم به ذکر است که مثالهای مربوط به بخش نماها و سکانسها هر کدام به طور طبیعی، حاوی برشهای متعدد است.
زاویه دوربینCamera Engle) ) :زاویه بین دوربین و موضوع را که دارای دو نوع زاویهی سر بالا (Low angle) و زاویهی سرپایین(How angel) میباشد، زاویه دوربین میخوانند(جینکز،196:1364(.
در شبی تاریک/.../ یک نفر از صخره های کوه بالا رفت/ و به ناخن های خون آلود/ روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر (سپهری،61:1381).
رود از پای صنوبرها تا فرازها میرفت/ دره مهتاب اندود و چنان روشن کوه/که خدا پیدا بود/ در بلندی ها ما(سپهری،1381: 333-334).
در این مثالها زاویهای که عدسی دوربین بر روی تصاویر قرار دارد، از پایین به بالا (پایینتر از سطح مستقیم چشم) ویا از بالا به پایین میباشد. روای شعر و نقطهی دید او میتواند، درجایگاه دوربین تصور شود.
زوم(Zoom): عملی که با استفاده از مجموعه عدسیهای متغیر و قابل تنظیم که عدسی زوم نامیده میشوند، انجام میگیرد، زوم کردن نام دارد. این عدسی به فیلم بردار امکان میدهد که از یک نمای زاویهی باز به نمای درشت تغییر وضعیت دهد(جینکز،1364: 196).
در پس پردهای از گرد وغبار/ نقطهای لرزد از دورسیاه:/ چشم اگر پیش رود، میبیند/ آدمی هست که می پوید راه./ تنش از خستگی افتاده زکار/ بر سر و رویش بنشسته غبار./شده از تشنگیش خشک گلو./ پای عریانش مجروح زخار(سپهری،1381: 26).
شاهد هستیم که در این مثال، حرکت از نمای زاویهی باز به نمای درشت، کاملاً حالت زوم و تأکید بر نقطهی نهایی را در خود دارد.
نتیجه: توصیفها و تصویرسازیها درنزدشاعران ایماژیست، گاهی همراه با جلوههایی از تصاویرسینمایی است. سهراب سپهری برداشت تازهتری از تصویر را در شعرش ارائه داده است که از تصویر متداول شعرعبور کرده و تصاویر نقاشی را نیز، پشت سر گذاشته و به تصاویر سینمایی، دست یافته است. این روند سبب غنای اشعار او شده است. لازم به ذکر است اشعاری چون «مسافر» و«صدای پای آب» هرکدام به تنهایی قابلیت بررسی موشکافانهتر دارند، که به علت تنگی مجال از اشاره به تمام تکنیکهای سینمایی این دو شعر، صرف نظر کردهایم.
سرچشمه ها
آیزنشتاین، سرگئی، (1369)، شکل فیلم، ترجمهی پرتو اشراق، تهران، انتشارات نیلوفر.
جینکز، ویلیام، (1364)، ادبیات فیلم، ترجمهی محمد تقی احمدیان و شهلا حکیمیان، تهران، انتشارات سروش.
سپهری، سهراب، (1381)، هشت کتاب، تهران، انتشارات طهوری.
مک براید، جوزف، (1364)، سینمای اورسن ولز، ترجمهی رحیم قاسمیان، تهران، سروش.
لوتمن، یوری، (1370)، نشانه شناسی و زیبایی شناسی سینما، ترجمهی مسعودی اوحدی، تهران،انتشارات سروش.
Ross, Walter,
صدا ، صداي بستن درهاست
نه صداي فرو ريختن قله ها به اعماق
صدا ، صداي بستن درهاست
نه انفجارِ ستاره اي در خود .
در تزاحم اين چراغ داران كوتاه
ظلمتم را
به بي كرانگي مي دوزم .
گاهي فراموش مي كنم
كه اشك هايم را
از گونه هاي خدا پاك كنم
و مي چكم
از آسمان شهري كه در آن داد زن ها :
آقايان !
خانم ها !
بشتابيد !
هر چه بخواهيد
انواع صورتك ها
انواع قلب ها و چشم ها
از بهترين كاغذ ها و شيشه ها
كسِ ديگري مي شويد
بشتابيد !
كارگران شهرداري
نعشِ درختانِ كهن را
كشان كشان مي برند .
من مي دانم
كه رخت هاي فاخر اين آدمك ها
رخت نامرئي شاهانه است
و تيره ي پشتشان
از چوب هاي باطله يِ
بينيِ درازِ پينوكيو .
خانه را تيره مي كنم
جانم در آذرخش مدام رگ هايم
مي درخشد .
نه!
نمي ترسم
در قلبم
هنوز
جايي براي ريشه ي درختان
هست.
«كدام ستاره تو را برچيد؟»
گنجشكِ پريشان
تمام سيم هاي برق و شكاف ديوار ها
شكاف ديوار ها و سيم برق را
پر كشيده بود.
هوا هنوز بوي آشنا داشت.
دلخسته تر از پاييز
بر شاخه نشست.
شعله اي كوچك
در سينه اش مي سوخت.
«كدام ستاره،
همسايه ي گرمبال من؟!»
لانه ي چلچله خالي بود
تنها چند پر
بوي سرزمين هاي گرم مي دادند.
( چشم ها ، پياله هايي لبالب از غروب و
مدّ سركشي كه به ساحل مي كوبد)
ـ مُرده ها صداي رود خانه هاي زير زمين را نمي شنوند .
درد كمي نيست .
وقتي ريشه ها بميرند،
هر چه آب به صورتشان بپاشي
بيدار نمي شوند .
چه زمهرير كهنسالي !
بيچاره باغچه !
(خيره در بي كجا و مدّ سركشي...)
ــ بخار پنجره ها را پاك كن !
بوتيمار خسته !
فصلِ روشنِ ما در راه است .
فصلِ رها.
فصلي گريخته از چار ميخ تقويمي
فصلي كه برگ ها
از بيم برف ها
خود را به باد نمي دهد.
و باغِ ما
باغ جوان ما
چشم باز مي كند
با ريسه هاي رقصانِ تاك ها به دروازه اش
و ميوه هايي از هفت اقليم
بر شاخه ها
و مرغان سرمست
و آواز هاي ناب بهشتي .
ـ ببين چگونه در هذيان ها گل هاي سرخش را صدا مي زند !
( ستاره اي كم سو در افقي سرخ مي لرزد)
ـ قد مي كشيم ما !
قد مي كشيم !
و كوه هاي مغرور جهان
سنگريزه هايِ پيشِ پايِ ما.
و ابر ها
ـ نقاب هاي عبوسِ آفتابي
كه تشنه اش بوديم ، ـ
ورق هاي باطلي
مچاله ي تند بادِ خشمِ ما .
قد مي كشيم ما !
و بربطِ باستاني دبّ اكبر در آغوش
با طنينِ ترانه اي كه سالهاست از بَريم
در تهيِ سردِ كهكشان ها
پاي مي كوبيم
و فتح مي كنيم
برجِ عاجِ خدا را .
ــ …
( دريا پريشان مي شود
و شهابي مذاب، بر خاك مي چكد)
كاريزِ خسته
كه تمامِ كبوترانش
پر كشيده اند ،
در هجومِ باد هاي تيره ،
چقدر
بي كس است .
غريق اين رودخانه ام ؟
يا بستر سنگين او
يا رودخانه منم ؟
غريق بستر و رودخانه منم .
نه!
مرا نترسانيد از خنجرِ يخ ها
از تشييعِ خواب سنگينِ برف بر شانه
و متاعِ ارزانِ ناخدايان بر گُرده ام .
سيلابِ هزاره ها در من است .
لبريز از خويش
بي تمنّاي دامن دريا
از تاريك ترين غار ها و درّه ها مي گذرم .
من و همسرايي خاموش ماهيان
من و فراموشان
غريق و بستر و رودخانه
منم .
کودکان
با دست های گرم
شال و کلاه و خنده آورده اند
جشن سفیدی ست
وآدم برفی
با غمی در چشمش
لبخند می زند:فردا
در حرارت عیدی ها
چه کسی خواهد گفت
جای آدمک
خالی؟!
حتي اگر تبر
برگ زخمي به جانم بكارد
آوندهايِ مؤمنِ من
چنان به سوز
از بهار مي خوانند،
كه تاج سركشش
ـ مذاب ـ
از چشمِ زخم
فرو
چكد.
كه عشق راه ِ غريبي ست.
و درخت
ايستاد
ايستاد
ايستاد
تا بهار
كهكشاني به جانش افشاند.
دوباره چلچله آمد
در آسمان زلال
دوباره چرخ
چرخ
چرخ زد.
دوباره در بركه
دايره در دايره
ترانه ي قورباغه رقم خورد
بهشت انگار
با دامني دراز بر زمين
راه رفته بود.
درخت خوب مي دانست
در اين تواليِ هُشياري و فراموشي
تمام برگ هاش
نصيبِ بادِ خزاني ست.
درخت ايستاده بود.
دلم هوايِ عطرِ تو كرده
پاييز باز با تفنگِ بادي اش
پرندگانِ زرد را
از شاخه ها مي پراند
دوباره آفتاب مريض است
شهر تنگ
خانه تنگ
سينه تنگ.
آسمان سبدي وارونه است
كه پرواز را
ـ اسير و سر زيرِ پر ـ
خواب مي كند
قلبِ چاكْ چاكِ پنجره !
گلدانِ نازكم!
بيرون تماشا ندارد :
ماه نيم خورده سيبي است
در انزواي فساد
ابر دايه نيست
خاك آنقدر سَتَرون است
كه جز جنازه هاي عمودي
جز سايه هاي در همِ كج
و كندوهاي آهني سرد نمي رويد
من دانه مي شدم
من باران
من سبز مي شدم
اگر كه چشم انداز
شبيه دست هاي تو بود
دست هاي تو .
بيرون
تو را زرد مي خواهند
تورا
زرد
مي خواهند
بهارِكوچكم!
بيرون
تماشا ندارد .


